تبليغاتX
هميشه دو درس را در زندگي خود به ياد داشته باشيد: 1- جسارت در بيان عقيده 2- جرأت در پذيرش اشتباه دریاد تو


دریاد تو

ماه من پرده از آن چهره زیبا بردار __________ تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد

 

 

تقدیم به دوستانم

 

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 15:5 توسط دریاد| |

تست مغز(تست هوش) فوق العاده جالب و باور نکردنی

تست ساده ای برای نشان دادن ضریب هوشی شما
 
 
 

sms-jok.royablog

  

چنانچه دختر در تصوير را در حال چرخش به حالت ساعتگرد مي بينيد شما از نيمکره راست مغز خود استفاده مي کنيد، و چنانچه در خلاف جهت حرکت عقربه هاي ساعت مي بينيد از نيمکره چپ مغز خود استفاده مي کنيد. اگر بتوانيد چرخش آن را در هردو جهت ببينيد شما از ضریب هوشی بالایی برخوردارید 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:33 توسط دریاد| |

 

 

 تصویر زیر رو حتما دیدید.

کوهیه تو امریکا که در سال ۱۹۴۱ کنده کی شده

و صورت ۴ رییس جمهور امریکا رو نشون میده!

جرج واشنگتن..توماس جفرسون..تئودور روزولت و آبراهام لینکن

 ولی نمای  زیبای پشت این کوه رو تا بحال ندید!

برای دیدن منظره ی پشت کوه اینجا کلیک کنید

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 20:52 توسط دریاد| |

 

نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي برسردار، از اين بيهوده

گرديدن چه حاصل ؟؟ پياده مي شوم، دنيا نگهدار

 

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 21:48 توسط دریاد| |

 

هوس هاي مورچه اي

 

یک مورچه هوس باز

 

يک مورچه در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد.
هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جور» به او پاداش مي دهم.»
يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«نبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!»

مورچه گفت:«بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.»
بالدار گفت:«آنجا نيش زنبور است.»
مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»
بالدار گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»
مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»
بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»
مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.»
مگسي سر رسيد و گفت:«بيچاره مورچه، عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»
مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند «حيوان خيرخواه!»
مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.
مورچه خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»
مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.

مور را چون با عسل افتاد کار  ------- دست و پايش در عسل شد استوار

از تپيدن سست شد پيوند او   ----------دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم.»

گر جوي دادم دو جو اکنون دهم   -------- تا از اين درماندگي بيرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است. اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد.»

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:14 توسط دریاد| |

این اگهی ازدواج یه مرد ایرانی ساکن آمریکاست

برای دیدن عکسش که از روزنامه اسکن شده به ادامه مطلب برید..

حتما ببینید!

فقط نظر يادتون نره

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 15:12 توسط دریاد| |

 

شايد اين موجود را شما در سرستون هاي تخت جمشيد ديده باشيد؟؟

 

 موجودي شبيه به اين در سواحل آمريكا پيدا كردند كه دانشمند ها را بسيار متعجب كرده.و آن ها هنوز پي تحقيقاتي در روي اين جانور عجيب و قريب اند.اگر كمي به اين جانور دقت كنيد ميبينيد كه اين جانور شباهت زيادي به سر ستون تخت جمشيد دارد.پس ميفهميم در آن زمان در خليج هميشه فارس اين موجود زندگي ميكرده كه پس از مرور زمان نسل وي منقرض شده.از دندان هاي اين موجود عجيب و قريب معلوم است كه او هم ميتواند يكي از سلطان هاي بزرگ دريا باشد ولي اندازه ي او بسيار كوچك تر از نهنگ و يا كوسه است.
اين موجود به احتمال 99% در آب هاي خليج فارس هم زندگي ميكرده و حتما هم حيواني درنده و قوي بوده.زيرا هخامنشيان در سنگ تراشي هاي خود هميشه نماد قدرت را كشيده اند مثل:شير،حيوان خيالي اي كه از هر موجود قوي اي برداشت كرده اند ،حال هم اين موجود…..

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:58 توسط دریاد| |

 

 

تولد وبلاگمه!!!!!!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 15:8 توسط دریاد| |

 

دوست داري بگم مي خوام هر روز صبح با صداي تو بيدار بشم........

بعد بفهمي با ساعتم بودم!!!!!!

دوست داري بگم چرا رفتي؟؟؟؟

 بعد بفهمي با برق بودم!!!!

دوست داري بگم هرجا باشي پيدات مي كنم.....

بعد بفهمي با دسته كليدم بودم!!!!!

 دوست داري بگم دوستت دارم بعد فكر كني با........

نه!

ايندفعه با خودت بودم

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 15:22 توسط دریاد| |

(به مناسبت بحران خشكسالي و كم آبي)

يك داستان آبكي

قطره ها در پشت سد صف بسته بودند و يكديگر  را به سمت  دريچه هل مي­دادند.  هر كدام از قطره ها در حالي  كه براي خروج  به دريچه نزديك مي شدند، ضمن هل دادن بقيه، براي گذران وقت از گذشته و آينده خود حرف مي زدند...

يكي از قطره ها كه مدام عطسه مي كرد و مدعي بود با آب شدن برف كوهها به آنجا آمده، گفت: من يکي که از سرما و دربدري خسته شده­ام. دلم مي خواهد از اين به بعد، زمستانها در لوله آب گرم زندگي كنم..البته پسرخاله­ام در يکي از كشورهاي خارجي به نام شوفاژ زندگي مي کند و قرار است برايم دعوتنامه بفرستد.

قطره دوم كه سر و رويش گِلي بود و معلوم بود از طريق سيل و از پشت كوه آمده گفت: من آرزويم سفر به آن طرف آبها و خوانندگي است. مدتهاست كه به علت نداشتن تحصيلات آبيه، پشت سد گير كرده­ام. اگر ايندفعه نتوانم ويزا بگيرم، همينجا خودم را جلوي چشم همه تبخير مي كنم!

قطره سوم كه از شدت گريه مدام بر شوري آب مي افزود گفت: تو را خدا اينقدر دريا دريا نكنيد. راستش دختر من هم در آرزوي دريا بود اما يك شير‍ِ آبِ هرز، او را به بهانه فرستادن به همين دريا اغفال كرد و او را از لوله، فراري داد. الان مدتهاست كه آبِ­رويمان يعني همان فرزندمان رفته و برنگشته.

قطره چهارم در حالي كه فحشهاي آبدار نثار دريچه مي كرد، گفت: يعني چه؟ اينطور قطره چكاني مجوز خروج مي دهند كه همه پشت سد گير كرده اند. من يكي حاضرم در لحظه ورود به دريا از من مولكول نگاري كنند اما ديگر اينجا نمانم.

قطره پنجم كه از خجالت داشت آب مي شد گفت: من هم زماني يك قطره باران بودم اما هنگام فرود، آنقدر دود خوردم كه معتاد شدم! خدا كند تست اعتياد هم نگيرند...يادش به خير، يك زمان با ورزش حرفه­اي و بدنسازي، تگرگ شده بودم، اما الان تمام ماهيچه هايم آب رفته است!.

قطره ششم با شنيدن اسم تگرگ، لرزيد و گفت: همسر من هم در مراسم خواستگاري خودش را تگرگ جا زده بود اما بعدا فهميدم دوپينگ كرده و در اصل، از بارانهاي رگباري بوده. هر وقت عصباني مي شد به من سيلي آبدار مي زد. مرا بگو كه در آن شب سرد زمستاني، با هزار اميد و آرزو براي مراسم ازدواجمان تور سفيد عروسي پوشيدم... الان كه جدا شده­ايم، مي خواهم بروم سمت دريا تا كمي روحيه ام عوض شود. بين خودمان باشد، با هزار زور و زحمت در هتل بين المللي صدف جا رزرو كرده ام و مي خواهم در آنجا، با انجام عمل زيبايي، مرواريد شوم.

قطره هفتم كه بالاجبار ادوكلن كلر زده بود،گفت: خوش به حالتان كه مي توانيد از گذشته­تان صحبت كنيد. من هروقت مجبورم راجع به گذشته­ام توضيح دهم، چون در فاضلاب زندگي مي كردم از خجالت رنگم زرد مي شود و فشارم بالا مي­رود. دكتر گفته علتش اينست كه اوره خونم خيلي بالا ست!

قطره­ها همينطور كه به حرفهاي قطره آخر گوش مي كردند از دريچه گذشتند. قطره اول پس از عبور از دريچه، سوار لوله شد و پس از ماهها خود را به آبگرمکن رساند اما در زمستان متوجه شد اشتباها سوار لوله آب سرد شده. قطره دوم وقتي به دريا رسيد و کسي در آنجا تحويلش نگرفت، از افسردگي تبخير شد. قطره سوم، آنقدر در جستجوي فرزندش لوله ها را زير پا گذاشت كه نهايتا او را در يك آبريزگاه فرنگي پيدا كرد و با خوش شانسي توانست درست چند ثانيه قبل از کشيده شدن سيفون، او را نجات دهد!. قطره چهارم پس از عبور از دريچه، در يك كانال فرنگي مشغول بكار شد و به ديگران آموزش مي داد چگونه بايد به بيرون نشت كنند! قطره پنجم براي بازدرماني و ترک اعتياد به تصفيه خانه اعزام شد و پس از کسب سلامت، در کارخانه نوشابه تگرگي مشغول به کار شد! قطره ششم مي خواست به مرواريد تبديل شود اما آنقدر از زيبايي خود تعريف كرد كه چون او را چشم زدند، از چشم­ها افتاد و بجاي مرواريد، آب­ مرواريد از آب درآمد! قطره هفتم هرچند با آب درماني، اوره خود را پايين آورده بود اما چون با جعل شناسنامه، خودش را گلاب جا زده بود، با زهكشي، مجددا به لوله فاضلاب ديپورت شد.

توضيح: اين داستان قبلا در دوهفته نامه گل آقا نيز منتشر شده بود. ضمنا  اين داستان را با دو ويرايش به جشنواره ارسال شده و مقام آورد. اگر احساس كرديد اين متن بي مزه است،‌مي توان مدعي شد آن يكي ويرايش مقام آورده بود!

منبع: وبلاگ طنز نوشته های کلپاچه

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 15:16 توسط دریاد| |


Design By : Night Skin